آقا جون سلام!
هر بار که مي خوام باهاتون حرف بزنم دنبال يه بهونه مي گردم تا بدونم از کجا شروع کنم و چي بگم.
بذارید اين هفته بهونه نامه نوشتن و حرف زدن با شما را اينجوري شروع کنم !
يه روز صبح ، تلفن خونه مدام زنگ مي خورد . با خودم گفتم:
خدايا !
اين وقت صبح روز تعطيل کيه که با من کار داره ؟
چشماي خواب آلودم رو به سختي باز کردم و گوشي رو برداشتم .
يه صدايي که آشنا به نظر مي اومد از پشت گوشي گفت :
Hallo(سلام) ! kennst du ich?( من و می شناسی) !
با همون حالت خواب آلودگي گفتم :tut mir leid. aber ich erinnere mich nicht und
kann ich nicht zurückdenken(صداتون که خيلي آشناس ولي . . .)
گفت : bist du geschlafen?(خواب بودی !)
گفتم : ungefähr(تقريبا)
(اینا رو به زبان اصلی نوشتم که موثق باشه!)
گفت : تازه رسيدم ! خواستم غافلگيرت کنم. تا 10 دقيقه ديگه در خونتونم و از این جور حرفا.
اينو گفت و گوشي رو قطع کرد .
درست شناخته بودم . يکي از دوستان صمیمیم بود که به ما دوتا توی کالج آلمان می گفتند یه
چیزی تو مایه های دو تفنگدار که ساکن برلین بود و حالا به بهونه مسافرت ، بعد دو سه سال
می خواست که يه سري هم به من بزنه .
دست و پامو گم کرده بودم . نمي دونستم چيکار کنم؟ گیج شده بودم .
خودم که گیج خواب بودم ! واقعا آشفته شده بودم!هیچ کسم نبود که اتاقم و مرتب کنه!شانس بد من
حتی باغبونمونم نبود که بهش بگم بره یه چیزایی بخره!اصلاً من
نمی دونستم باید چی کار بکنم.کجای خونمون ببرمش چون کلاً آلمانیا با هیچ کس تعارف ندارند! با
این که به همه جای خونه ما سرزدن گاو نر می خواهد و مرد کهن ولی دوستای من از نظر زیر
ورو کردن همه جای خونه سابقه دارند.
من مونده بودم و اينکه چطوري ازش پذيرايي کنم .
آره آقا جون !
این اتفاق عجیب منو به یاد شما انداخت .بهتره بگم به یاد خودم انداخت و بی خیالیم .
اینکه اگه یه روز ، تو دنیا این صدا طنین انداز بشه که شما تشریف اوردین ودیگه لحظه های
سخت دوری تموم شده و لحظه های شیرین وصال جاشو گرفته ،،،
من چقدر آمادگیشو دارم ؟
دل من چقدر آمادس؟
من چقدر خودمو آماده ظهور شما کردم ؟
چقدر صبح های جمعه چشمم به راه اومدن شماست ؟
چقدر دلم آماده ی اطاعت از دستورات شماست ؟
نمی دونم آیا واقعا من آمادم ؟
اگه راستشو بخواین من که آماده نیستم .
اونقدر دنیا و متعلقاتش ذهنمو مشغول کرده ، اونقدر تو فکر رفع و رجوع مشکلای خودمم که
شاید بتونم با شرمندگی بگم:
آقا جون ! اونقدر که من خودمو واسه پذیرایی از یه مهمون ساده آماده می کنم ، واسه پذیرایی از
شما آماده نکردم.
کاش می شد اینقدر درگیر دنیا نمی شدم که آماده پذیرایی از تو عزیزترین نباشم .
وای اگه یه روزی هیچ پیش زمینه ای برای پذیرایی از شما نداشته باشم .
وای از روزی که شما ندای انا المهدی سر بدین و من خواب باشم .
وای اگه خونه دلم لیاقت قدم های شما رو نداشته باشه ؟
وای اگه یه روز شرمنده شما بشم و خونه دلم مثل اتاقم باشه .
آقا جون !
بازم ازت میخوام منو دعا کنی .
دعام کن تا بتونم بیشتر خودمو آماده کنم .
خودمو آماده کنم واسه اون روز بزرگ . واسه اون روزی که منتهای آرزوی همه ما شیعه هاست .
دعام کن تا بتونم سراسر وجودمو آماده پذیرایی از شما کنم
به اميد ديدار http://www.shomoosotalea.blogfa.com/